X
تبلیغات
خودنویس
زماني كه من نيستم!
خوب، بعد از مدت ها که خودنویس نابود شده بود (توسط من: سینا)، اکنون به صاحب اصلیش: مسلم، بازگردانده شد. و این آخرین کار من توی این وبلاگه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط خودنويس | 

امشب باز بليط سفرم را از باجه ي نمناك وضو خريدم، سجاده را دشتي براي اوج گرفتن، تكبيرم را شروع پرواز كردم، بال فرشته ها را قرض گرفتم، ستاره ها را چراغ راهم كردم. در مسير عشق، به سوي دوست اوج گرفتم، چه دلها كه عاشق ديدم، چه ديده ها كه گريان يافتم. اينجا آنچه كه از زمين ميديدم خيلي فرق دارد، مسافران همه بي قرار و پر از شوق! انگار بايد پياده شوم، تا ايستگاه وصل او، تا مرز باران، تا آبادي معرفت راه دراز است و من، توشه اي براي سفر ندارم...

هر چه ميكنم دلم نميگذارد از اينجا بنويسم، از آدمهايي كه فرصت فكر كردن ندارند، از صداي گنجشكاني كه در بوق بوق ماشينها خفه ميشود، از كجاي اين دنيا بنويسم؟ او كه قول داد مي آيد و دنيا را "خوب" ميكند هنوز چشمان بردبار عاشقان را منتظر گذاشته، او كه هر غروب جمعه باز آفتاب را به خوابگاهش بدرقه ميكند و باز دلمان را در حسرت ميگذارد. مولاي صاحبدلان! گرچه لياقت ترنم عاشقانه ات را ندارم، اما مهرت در قلبم خانه دارد و تا هميشه منتظرت خواهد ماند.

بايد رفت

اي آسمان ديدار! مرا از من بگير، مرا از اين "من" بي من بگير، بگذار پرده هاي نفس و حجاب دنيا همينجا روي زمين بماند، با تمام سنگيني اش! بگذار تا ايستگاه آخر مسافر باشم! مسافر ميداند اينجا جاي ماندن نيست، ميداند! آري او ميداند قدم در راه گذاردن آسان نيست اما ماندن جايز نيست، وقت تنگ است، بايد كوچ كرد. يا حق...

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط خودنويس | 

سلام، سلامي كه مدتي مديد در اينجا تازه نشده است، هميشه آرزو داشتم واقعا از همه ي ريز و درشتها، خوبي ها و بدي ها و بودن ها و نبودن هاي دنياي خود در اينجا بنويسم، اما حيف كه هميشه چقدر زود دير ميشود و من و همه ي دنيايم هميشه در عجله، پر از شوق رفتنيم، بدون لحظه اي درنگ!

رفتن

قرار است يك مدت مرخصي بگيرم، اگر چه تابحال هم جز اين نبوده است (!) اما اينبار چون به اجبار از خودنويس جدا ميشوم تفاوت دارد. حالا كه عزم رفتن كردم بد نديدم تا شكل و شمايلي در خور خودنويس و مخصوصش بسازم تا وقتي نيستم تازگي جوهر خودنويس را حس كنيد. بسيار نياز دارم تا نظر شما را بدانم، درباره ي شكل جديد و مطالب آينده، اينكه از چه بنويسم، آيا با نوشته هاي من خالي ميشويد يا پند ميگيريد يا اينكه بر طبع شما جور نيست؟

اينبار قصد بر اين بود كه اندكي اديبانه تر و برازنده تر در خودنويس بنويسم، حداقل براي يكبار، پارسي را اينگونه ادا كردن گرچه عرف جامعه ي امروز نيست اما اصل و هويت ايراني را در ذهن هر خواننده تداعي ميكند. رسانه هاي نوين امروز عمدتا پارسي را به نحو گفتار روزانه ي آن ترويج ميكنند، هر از گاهي اينگونه نوشتن و خواندن خوب است، مگر نه؟!

قصد دارم اگر خدا بخواهد پس از بازگشت به اندازه ي همه ي نانوشته ها بنويسم. براي پايان شعري از امام خميني (ره) :

 

خورشيد جهان
بيدار شو اي يار از ايـن خــواب گـران
بنـــگر رخ دوسـت را بـــهر ذره عيـان
تــا خــوبي در خودي خــود پنهانــي
خورشيد جهان بود ز جشم تو نهان

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط خودنويس | 

همیشه توی این فکر بودم که عشق یعنی چی، عشق چه بعد (یا ابعادی) داره، اصلا انسان عاشق چی میشه؟ عاشق خدا، عاشق یه دوست، عاشق یه همراه، عاشق یه زمان، یه رویداد، یه مکان... اما وقتی بیشتر فکر کردم دیدم انسان عاشق خوبیهاست. عشق بخدا ایده آل ترین عشق فرازمینی ست، اما در دنیای خاکی ما من عشق رو اونطور که توی مردم هست نمیبینم.

عاشق خوبی باش

من عشق رو در تک تک جلوه های دنیا میبینم، در صداقت و پاکی، در مهربانی و دلسوزی، در شاد بودن و در به یاد خدا بودن... هر وقت انسان کسی رو میبینه که این ویژگی ها رو داره عاشقش میشه. من هنوز عشقی که توی فیلمها و میون کوچه و خیابونها رنگ میگیره رو تجربه نکردم اما در میان دوستان و اطرافیان عاشق خیلی ها شدم، باورتون نمیشه اما واقعا شده که روزها به یک نفر فکر کنم، به رفتار و کردارش و به خصلتهایی که داره - درست مثل کسی که دلباخته ی معشوقی شده اما عشق من یک نفر نیست، عشق من همه ی کسانی هستند که خوبی و صداقت رو باور کردند. هر وقت چنین انسانهایی رو میبینم به فکر فرو میرم، به خودم فکر میکنم و شاید احساس نیاز میکنم، یه جورایی کارم گره میخوره و حسرت همراه اونها بودن وجودم رو فرا میگیره، دلم میخواست با همه اونها بودم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط خودنويس | 
سلام، از امروز میخوام کم کم وارد حوزه ی کامپیوتر و اینترنت هم بشم، هر چند از ابتدا در موضوع بندی این رو در نظر داشتم اما چندان روش کار نکرده بودم. حتما همه ی شما که در اینترنت گشت و گذار میکنید تا حالا در دو راهی انتخاب یکی از مروگرهای IE و Firefox قرار گرفتید، اما امروز من گزینه ی سومی رو معرفی میکنم که اگر یه خورده تعصب رو کنار بزارید از هر دوی اونها بهتره، در واقع ترکیبی از اون دو هست.
 
Avant web navigator
 
مرورگر آوانت از موتور IE استفاده میکنه، یعنی سایتهایی که مشاهده میکنید دقیقا مانند IE نمایش داده میشن و از لحاظ سازگاری با سایتهای مختلف خیالتون راحت میمونه. در عین حال قابلیت نمایش چند صفحه در یک پنجره (TB)، فیلتر کردن تبلیغات، نوار جستجوی داخلی، ترجمه، فیلتر کردن اشیاء در سایتها (مثل اپرا)، تعویض پوسته، زبان فارسی، ذخیره ی محیط کاری (مثل نت اسکیپ)، نمایشگر RSS، رفرش خودکار زمان دار، پر کردن خودکار فرمها، بزرگ و کوچک کردن عناصر صفحه (عکسها، متون، جداول و ...)، مدیریت Proxy، مدیریت ایمیلها، پاک کردن کلیه ی سوابق مرورگر (جستجوها، سایتها، علاقه مندی ها و ...)، ساخت پوسته ی دلخواه، ذخیره ی اطلاعات شخصی رو سرور Avant و دسترسی به آنها از هر جای دنیا و ده ها قابلیت منحصر به فرد دیگه که واقعا گلچینی از ویژگی های مرورگرهای معروف دنیاست.
 
استفاده از این مرورگر کاملا رایگانه و میتونید از سایت رسمی Avant دانلودش کنید. یکی از نکات جالب دیگه پشتیبانی کامل از این مرورگر توسط انجمنهای گفتگو، بخش ارتباطات و ایمیل سایت Avant هست که اون هم به طور رایگان انجام میشه. با دانلود این مرورگر قابلیتهای چندین مرورگر رو با هم تجربه میکنید، به امتحانش میرزه. یا حق...
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط خودنويس | 

غروب دیروز یه بار دیگه به آسمون نگاه کردم، به ابرهای تیره و تار که با نور طلایی خورشید مغرب میسوختند و سایه ی زیباشون رو با سرخ آفتاب و سردی تاریکی همراه میکردند. ای خالق! عجب نقاشی هستی، نقاشیهات همه پر از طراوت، زندگی و سادگیست. هر وقت به آسمون غروب نگاه میکنم عظمتت رو دوباره درک میکنم، چطوری بگم ... شرمنده میشم و شاید میترسم، به خاطر همه ی ندیدنها و نفهمیدنها، به خاطر سردی و خاموشی قلبم، قلبی که انگار صدای گنجشکها رو درک نمیکنه...

 

دیروز یه حسی داشتم، یه حس آزادی از دنیا، معبود من! مگه میشه تو که من رو از هیچ آفریدی و بهم زندگی بخشیدی، آسایش و راحتی دادی، مهر و محبت دادی و عشق رو در نهادم کاشتی چیزی جز سعادت من رو بخوای؟ برای یه لحظه حس کردم آزادم، جدا از فکر و خیال امروز و فردا، فقط تو بودی و من، من با قلبی که انگار تازه بیدار شده بود. ای همسفر جاودان! هیچ خیالی جز تو سزاوار نیست، خیلی شده که ازت ناراحت شدم به خاطر خواسته هایی که برآورده نکردی اما حالا فهمیدم که چقدر ذهن کوچکم ناتوان بود از درک خوب و بد و تو تنها مراقب این بنده ی کوچک.

 

مغرب

 

امروز یه بار دیگه معنی توکل رو فهمیدم، یعنی ای صاحب، ای اون که جز تو هدف و مقصودی نیست، هر چه تو خواهی همان برای این مخلوق بهترین است. امانتی که به "من" دادی، جسمی فناپذیر، گوشت و پوست و خون، همین! اما حقیقتم را فراموش نمیکنم، رسیدن به تو، تنها چند ثانیه از تو تا "من" فاصله ست، فاصله من هستم. فاصله قبول تعلق به توست، فاصله درک وجود همیشه زنده ی معبود است و حائلی به نام دنیا، خیلی سخت نیست، آن را فرو خواهم ریخت تا به "حقیقت" برسم، تو یاری ام کن ای راهنما...!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط خودنويس | 
خیلی وقته که توی یه فضای غم انگیز گیر کردم، حتما خسته شدید! هر وقت غم و اندوه دارم بهترین تسکینم گوش کردن به یه آهنگه، آهنگی که مثل دارو برای مریض دردم رو شفا میکنه و ... خداوند. من نمیدونم چطور احساسم رو بیان کنم، من عاشق مهربانی ام، اعتقاداتم رو از صمیم قلب دارم، نماز میخونم، اما هرگز نمیتونم دین رو با جامعه ای که توش هستم سازگار کنم. من بسیجی (؟) نیستم، من درسخوان نیستم، من تنها دنبال لذت بردن از زیبایی های زندگی هستم. چرا امروز باید به اسم دین خودم رو مجاب کنم که موسیقی گوش نکنم؟! چیزی که بهم آرامش میده، بیشتر از هر چیزی، من ربات نیستم، من کامپیوتر نیستم، من فقط میخوام دینم رو حفظ کنم.

چطور بگم، فضایی که امروز برای جامعه ی ما ایجاد شده باعث تخریب معنویت شده، باعث زشت دونستن لذت شده، باعث شده که دین فقط یه رسم قدیمی و وسیله ی اجبار تعبیر بشه. سیاست، سیاسی، حالم از این کلمه ها بهم میخوره! چرا باید امروز واژه هایی مثل "بسیجی" و "جوان" در تضاد با هم باشن؟ جوان همان بسیجی است، جوان همان قوای نهفته و خروشانی است که هر لحظه طلب رشد و تکامل میکند، چرا درکش نمیکنید؟ بسیجی کیست؟ آدمهایی با ریشهای بلند و قیافه ای مغرور که فقط به لباس "جوانان" ایراد میگیرد، تفکری خشکیده و باطل؟ خیر! بسیجی من و تو هستیم، دین اصل زندگی من توست و خدا تنها محور پایدار و غایت نهایی.

چطور دین در تضاد با تو قرار گرفت؟ ای برادر من، ای خواهر من! چطور دین کهنه و قطب منفی آهنربای ذهن من و تو شد؟ چطور ... ربطی به دولت ندارد، ربطی به شاه ندارد، ربطی به انسان پاکی مثل روح ا... خمینی ندارد، کسی که در پاکی و قدوسی پیشتاز همه بود. به من ربط دارد، بخ تو ربط دارد، به ما ربط دارد، به ایران ربط دارد، به تو ای "مسلمان" . هر چند هرگز خودت انتخاب نکردی که مسلمان باشی، اما بدان که بهترین راه را قدم گذاشتی ولی در میانه ی راه ...

چرکنویس : حالا که این سطور را مینویسم فکر میکنم خالی شده ام، این هم ترانه ای از معین، تنها خواننده ی واقعا مورد علاقه ی من!

{ گوش کنید » با من باش : معین }

باش تا بهتر و بهتر باشم
باش تا از این همه سر بشم
باش تا هق هق من بند بیاد
باش که چشم من آفتاب میخواد

چون که از همیشه دیوونه ترم با من باش
چون که آبروی عشقو میخرم با من باش
چون که بدجوری سزاوار توام با من باش ... کمکم کن، کمکم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط خودنويس | 
سلام! خیلی وقته که چیزی ننوشتم، تازگیا چه قدر بی هدف مینویسم! اصلا نمیدونم چی باید بگم، چی نباید بگم، اول تسلیت عرض میکنم شهادت بانوی دو عالم و همینطور از دست دادن عالم بزرگ کشورمون رو که واقعا برای من خبر سخت و ناگواری بود. نمیدونم تا حالا این موقعیت رو داشتید یا نه، قراره تا حدود یکماه دیگه چند تا اتفاق بزرگ توی زندگی من بیفته، از اون اتفاقاتی که میتونه سرنوشتم رو عوض کنه، از اونایی که ممکنه یه عمر درد حسرت رو به جونم بندازه، یه جورایی سردرگم شدم! نمیدونم چه جوری از این موقعیت یا بهتر بگم موقعیتهای به دست اومده استفاده کنم که بعدا پشیمونی در کار نباشه، 30 روز در مقابل سرنوشت من خیلی کوچیکه اما اصلا نمیدونم چرا هر چی سعی میکنم به خودم حالی کنم که الان وقت در جا زدن نیست هیچ فایده ای نداره، الان آینده توی دستهام داره پر پر میزنه و من بی توجه فقط میگم "خاموش"!
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط خودنويس | 
بگو از قصه ی عشقت
بگو از درد پنهانت

بگو ای لحظه ی غمگین
بگو از قلب سنگینت

بگو اینجا مجالی نیست
دل بی رنگ و پاکی نیست

سکوت

بگو اینجا افق دور است
نگاه آشنایی نیست

بگو، دردم دو چندان کن
بهارم را زمستان کن

سکوت خالی ام بشکن
بگو، اینجا صدایی نیست

ببین گرمای قلبم را
ببین سرمای روحم را

چراغی تازه روشن کن
بزن بر عمق تاریکی

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط خودنويس | 

خدای من! ای خدایی که خیلی یادت نمیکنم، یه کاری کن پولدار بشم! آخه اینم شد گوشی که به من دادی؟ خونه رو ببین، حالا چی میشد به منم یه ذره از اون مهربانی که میگن زیاد داری میدادی؟! حالا اینا هیچ، هزار جور مشکل دارم، دانشگاه، مریضی، کار کردن ... اصلا من چی از اون سرمایه دارا کم دارم که باید اینهمه بدبختی بکشم؟ ماه رمضون کلی روضه گرفتم، ماه محرم کلی زدم توی سر خودم و گریه کردم تازه هر وقت قرآن میخونن ساکت میشم و گوش میکنم، دیگه چکار کنم؟...

آخ که چقدر انسان فراموشکاره! چی شده، یادت رفته چه وضعی داشتی، یادت رفته اون همه آدمهایی که از شدت نداری و از فرط دارایی سوختن؟ یادت رفته که دنیا دو روزه؟ یه خورده فکر کن، آیا خداوند ازت راضیه؟ اون روضه هایی که گرفتی، اون نمازهایی که خودندی و نخوندی، اون گریه های عاشورایی هیچ کدوم نتونسته تو رو به خدا نزدیک کنه با این همه هنوز یه نفر هست که وقتی درمونده میشی با عجز و ناله سراغش میری، کسی که همه ی زیبایی ها ساخته ی اوست، زیبایی! فکر کردی اون زیبارویانی که بخاطرشون کلی خودتو اذیت میکنی تنها مخلوقاتی هستند از بزرگی که زمین و آسمان را با تمام جزئیاتش آفرید و خود میفرماید در زمین زیبایی های بی شماری قرار دادیم تا اهل حق را بیازماییم. دریا، آسمان، ابر، سکوت..! یا حق...

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط خودنويس |